تبليغاتX
گوشه
من می گم احساسات آدما چن دسته ان!

یه سری احساسات جسمی

یه سری احساسات روحی

و یه سری احساسات فیریوتربچه ای

من الان از همه اینا واستون یه مثلا می گم که کاملا درک بشه!

احساس جسمی من الان به این شرح ِ:

دستام یخ کرده و دلم انگار هیشکی توش نیست! صورتم داغه! و مثل اون شبی که تو اومدی پیشم تب دارم! احساس می کنم که معده ام درد می کنه و هی هی می پیچه! البته فک کنم هیشکی توش نیست چون هر کی توش بود چن دقه پیش اومدن بیرون!

احساس روحی من الان به این شرح ِ :

اون کوهی که بهش تکیه داده بودم ریخت! قلوه سنگهاش هم افتاد به همه طرف! هر کسی هم یه خورده اش رو برداشت! من فقط نگاه کردم!

احساس فیزیوتربچه ایه من به این جوریه:

می خوام این دیوارا رو تنگ کنم! تنگ و تنگ! اونقدری که توش خفه شم و خودم خودمو زنده زنده مرده کنم!  راس می گند تاریخ تکرار می شه! همش و همه چیز از اول تکرار شد این دفعه خیلی بالاتر نشسته بودم و حالا که خوردم زمین بیشتر دردم اومد!

یکی از احساسهای جسمیم جا موند: کتف چپم بد جوری درد می کنه! تیر می کشه! مثل چند سال پیش که بابا سکته کرد.... فک کنم مال قلبه! اونجایی که اون کوهه توش بود...

پاورقی:

تو این دنیا یه گوشه رو بدین مال خود خودیم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:19  توسط فا  | 

یه کتاب دارم!

یه کتابی که خودم نوشتمش!

یه کتابی که هنوز هیشکی اونو ندیده!

یه کتابی که توش همه ورقهاش سفیده! پر از سفید! همه اش رو هم خودم نوشتم! همه سفیدیهاشو! حتی نقاشی هایی که توش هست هم کار خودمه!

وا! بهت نگفته بودم که من نقاش بزرگی هستم؟ به هر حال تمام صفحاتش کار خود پدر سوختمه!

می دونی توش چی کشیدم؟ پشت همه اون سفیدی هاش یه عالمه نقاشی پنهون کردم! یه عالمه نامه ننوشته و یه عالمه شعر!
توی یکی از صفحه هاش یه نی نی قایم کردم! نی نیه خیلی آروم خوابیده! به پهلو! کنارش هم یه پستونکه! خوابه خوابه! اسمش رو گذاشتم فیفیلی خوابی! خیلی قشنگ خوابیده! منو یاد مهسا میندازه!

توی یکی دیگه از صفحاتش ، پشت سفیدیش یه آقایی رو قایم کردم که دستش رو برده بالا و داره یه خانومی رو می زنه! دلم شور می زنه! آخه یکی دو صفحه بیشتر با فیفیلی خوابی فاصله نداره! می ترسم بیدار بشه! اگه با اون صداها از خواب بیدار شه حتمامی ترسه و گریه می کنه! سر و صدای دعواشون همه کتابمو پر کرده ! نمی دونم چرا دلم واسه آقاهه می سوزه! خون جلوی چشماشو گرفته! به خاطر همین چشماشو قرمز کشیدم! اما می دونید! خانومه واسم خیلی آشناست! منو باد یکی از عزیزترینام می ندازه! دستشو گرفته روی سرش تا ضربه ها به سرش نخوره! صداش هم در نمیاد که صفحه های دیگه نفهمند! اما آقاهه داره داد می زنه...

توی یه صفحه دیگه اش خودمو قایم کردم! دستام بسته است اما چشمام بازه بازه! همه چیز رو می بینم اما هیچ کاری نمی تونم انجام بدم! نه واسه فیفیلی خوابی نه واسه اون خانوم و آقا! نه می تونم اونایی رو که قایم کردم پاک کنم نه اینکه صفحه فیفیلی خوابی رو عوض کنم!

می رم توی صفحه آخر ! خودمو پشت سفیدیش قایم می کنم و داد می زنم!

داد می زنم و داد می زنم و داد می زنم!

اونقدر داد می زنم که از گلوم خون میاد!

صفحه آخر کتابم دیگه سفید نیست! قرمزه قرمزه!

پشت جلد کتاب، اون آقاهه رو قایم می کنم اما دستاشو نمی کشم...

روی جلد کتابم می نویسم: دوستت دارم را از من بسیار شنو.... دوستت دارم را با من بسیار بگو....

.

.

.

.

.

 
   - ای بابا! این چه کتابیه! یه جلد قهوه ای با یه شعر روش! با یه عالمه برگه سفید! مردم خل شدند! این همه هزینه کردند که چی بشه؟

    - این که کتاب نیست! دفتر نقاشیه! خوبه بخریمش واسه پسرمون! می خوام تابستون یه کلاس نقاشیه ردیف ثبت نامش کنم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:21  توسط فا  | 

 

من فاحشه ای را می شناسم که عاشق شد. عاشق شد و نفس کشید!

من فاحشه ای را می شناسم که مثل همیشه و همه شبهای گذشته کنار خیابان ایستاده بود و به صف اتومبیلهای مقابلش نگاه می کرد!

من فاحشه ای را می شناسم که از بین یک صف طولانی انتظار ، برق نگاهی رو دید و گرمای دستی رو حس کرد که با همه نگاهها و گرمای همه دستهایی که تا آن شب دیده بود متفاوت بود!

من فاحشه ای را می شناسم که بی توجه به همه بوقها به سمت یک ماشین رفت که ناخواسته توی صف ایستاده بود! توی یک صف که نه! توی یک ترافیک مونده بود!

من فاحشه ای را می شناسم که دستگیره ماشینی را گرفت و درش را باز کرد و صاحب اون ماشین خانم خطابش کرد! بدون هیچ منظوری!

خانم من توی صف نیستم!

من فاحشه ای را می شناسم  که با یک قلب پاک و ساده به یک آقایی گفت فقط تا بعد از چار راه ببریدم تا از این ماشینهادر امان باشم!

من فاحشه ای را می شناسم که بعد از آن چار را به آقایی که خانم خطابش کرده بود فقط نگاهی کرد و گفت:

آدم وقتی عاشق نیست فقط عشق ندارد!

وقتی عاشق شد فقط همان را دارد....

من فاحشه ای را می شناسم که دیگر فاحشه نبود! او یک عاشق بود و نفس می کشید و فقط همان را داشت! عشق را!....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:17  توسط فا  | 

 

می خواهم مهتاب باشم!

دختر ماه!

هر شب از پله های آسمان پایین بیایم ، به بالینت بنشینم و در گوشت زمزمه کنم:

مهتابم!

دختر ماه!

علی می شوی برایم؟ گیسوانم را شانه می کنی تا دستانت عطر یاس بگیرد؟

مهتابم!

دختر ماه!

می ایستی کنارم تا سرم را به شانه ات تکیه دهم و تا اینجای گردنت برسم و وقتی صدایت می کنم علی دلت بلرزد؟ وقتی می خندم صدای خنده ام پریشانت کند؟

مهتابم!

دختر ماه!

می خواهم دلت را مانند اناری بچلانم! حکما شیره مطبوعی خواهد داشت! ...

مهتابم!

دختر ماه!

می خواهم هر شب از پله های آسمان پایین بیایم! صدایت کنم ! قول می دهی اگر هر شب به بالینت آمدم تنهایم مگذاری؟ من از دیو سیاه تنهایی و دوری از دیدگان دریایی تو می ترسم!

پاورقی:

هر گونه تشابه اسمی با آقای جاویدان کاملا تصادفی و شانسی می باشد!

پاورقی تر:

امشب خز ترین حرکت عمرم رو زدم! رفتم تیارت! همش رقص و آواز بود! نیمی دونم ارشاد چطوری به این اراجیف مجوز داده بود! شما می دانید؟ عمرا!

پاورقی ترین:

پاورقی ها را بیشتر از پی نوشتها دوست می دارم!

پاورقی تر ترین:

مهتابم! دختر ماه! به بالینت خواهم آمد....

مورچ!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:17  توسط فا  | 

فکر کنم همه چیز از اون تصادف لعنتی شروع شد! من همه زندگیمو از دست دادم! همه زیبایی ام را و همه تو را!

می دانی! وقتی که تصور می کنم که همه صورت قشنگم توی آن همه شعله می سوخت و تو مثل یک پرنده پر بسته خودت را به در و دیوار می کوبیدی تا مرا نجان دهی احساس خوبی دارم! اما دریغ از بعد از آن و اینکه کاش آنقدر در آن آتش می سوختم که قلبم تاپ تاپش تبدیل به آن خطهای صاف شود!

هنوز وقتی یاد اون روز می افتم که باندها رو از صورتم باز کردند تنم مور مور می شود! تو دستت را گرفتی جلوی صورتت و انگار از اعماق وجودت نگران من بودی!

اولین آینه ای را که شکاندم شاید به هزار تکه تقسیم شد اما تمام تکه هایش صورت چروک و سوخته من و چندش تو از دیدنم را نشان می داد.

هنوز صدای اولین جیغهایم را پس از دیدن آن چهره نا آشنا می شنوم! جیغهایی عصبی که فقط هنگام دیدن سوسکی چندش آور از خودم شنیده بودم!

و هنوز صدای تو را می شنوم!

- فا من نمی توانم ادامه دهم....

من همه ام را در آن تصادف از دست دادم! همه ام را! همه قشنگی ام را! همه صورتم را! و همه تورا! عشقم را!

پاورقی:

من همه پاورقی را به دست باد سپردم! چون باد تو را دوباره از پشت همان کوه قدیمی برایم آورد! بمون پیشم! تا خدا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:35  توسط فا  | 

 

یهو یه گنجیشک نشست روی شونه ام! گفت: تو دستت درد نمی گیره همیشه به دو طرف بازش کردی؟ تو خسته نمی شی از صب تا شب اطرافت رو نگاه می کنی؟ تو گرمت نمی شه زیر این آفتاب؟

هیچچی نگفتم! حتما پیش خودش فکر کرد طفلک لال هم هست! اینها رو که گفت پرهاشو باز کرد و رفت توی آسمون!

آره! پرهاشو!   آره! آسمون!

یه نگاهی به دستام انداختم که به دو طرف باز شده بود! خودم که از بالا به خودم نگاه کردم احساس کردم دستام مثل یه آغوشیه که باز مونده و منتظر کسیه که بیاد توی دستام!اما انقدر کسی نیومده بود که به دو طرف خشک شده بود! و صاف صاف!

آره خوب! گنجیشکه راس می گه! من خسته نمی شم از صب تا شب فقط به یه مزرعه زرد نگاه می کنم؟ اطرافم رو انقدر نگاه می کنم تا شاید از دور یه نفر رو ببینم که اونم دستای باز منو ببینه و بیاد توی بغلم! زیر این آفتاب داغ که گاهی اوقات کلاغها از گرما کلافه می شن و با نوکشون تند تند می کوبند توی سرم!

آخه من اینجا چی کار می کنم؟ حالا فرض بگیریم که من دستامو باز کردم و منتظر یه " تویی " هستم که بیاد توی بغلم! از کجا معلوم که اون "تو " از آغوش من خسته نشه؟ از کجا معلوم که اون تو هم مثل من بتونه دووم بیاره و زیر این آفتاب از صب تا شب بمونه! هر چند اون یه قدم از من جلو تره! و مثل من دستاش باز نیست! اون خودشو توی دستای من کوچولو کرده اما به هر حال از کجا معلوم که....

 صدای گنجیشکه توی گوشم زنگ می زنه: تو دستت درد نمی گیره....

دلم می خواد داد بزنم : آهای گنجیشکه! من می تونم حرف بزنم! من لال نیستم! بذار بهت بگم من کی ام! و چه کارایی می تونم بکنم! من .... من .... من ....

راسسی من کی ام؟

من یه مترسکم ! فقط یه مترسک! که گاهی چند تا گنجشک روی دستام خستگیشونو در می کنند! دستام هم باز مونده برای در آغوش گرفتن یک  "تو" ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:19  توسط فا  | 

 

داشتم فکر می کردم که تو خیلی بی رحمی ها! با همه لطافتت و محبتت و ناز خریدنت گاهی اوقات همچین تمام احساس منو له می کنی که خدا می دونه!

می دونی! شاید من نباید میخ می کوبیدم به دیوارهای احساستو و با طناب ازش بالا می رفتم. می ترسم وقتی نزدیکی های قله احساست که رسیدم یهو طنابم پاره شه و با مخ بخورم زمین!

من تو رو نمی بخشم! چون خیلی دیر پیدام کردی! یعنی اینکه من دیر پیدات کردم اما تو خیلی دیر رامم شدی! من نمی بخشمت! 

پی نوشت.۱

این نوشته اصلا مربوط به امروز نیست ها! اینو قبلا نوشته بودم و الان یهو زد به سرم که بیام و اینجا هم بنویسمش!

پی نوشت.۲

الان که فک می کنم می بینم که تو خیلی بی شعوری!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:55  توسط فا  | 

 

خدایا!

قلب کوچک من نگران قلب بزرگش است!

خدایا!

دستان ناتوان من دلواپس دستان پر قدرتش است!

خدایا!

چشمان من منتظر چشمان مهربانش است!

خدایا!

مثل هر شب،

به خودت می سپارمش! ... به گمانم امشب تنهایی سختی را تحمل می کند!

بگذار باشد تا باشم....

خدایا !

قلب محل سکنای توست! کاش خانه ات ضعیف نشود!

پی نوشت.۱

تو می دونی بابای من فقط یه کوچولو ملیس شده! وختی خوب شد می گم بیاد باباتو بزنه! واسسا!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:59  توسط فا  | 

احساس رقابت، احساس حقارت است.

 بگذار هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.

من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت برمیدارم.

رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.

بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود.

تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

 من این را بارها تکرار کرده ام !

و چیزی نیست که من از آن با تو سخن نگفته باشم.

چیزی نیست که بر کنار مانده باشد....

پی نوشت.۱

اینو از توی کتاب نادر ابراهیمی برداشتم ها! فک نکنید خودم نوشتم بعد بیایید بگید این مال خودت بود؟ دو تا نخطه ناقابل یا یه دونه دی!

پی نوشت.۲

نمدونم چرا نوشتنمن نیمیاد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 19:56  توسط فا  | 

 

بعله ...

این قصه سر دراز دارد  

قدمتش برمی گردد به آن اوایل که من و تو خیلی کوچک بودیم. تو یکی دو سالی از من بزرگتر و من بعد از تو ، عشق ته تغاریه پدر و مادر ... که هر چه خاکشان هست ، باقیِ عمر تو!

...

مادر اولین اسمی که انتخاب کرد نام تو بود، هلیا ! با آنکه پسر بیشتر دوست داشت ! نام هر دويمان را مادر انتخاب کرد و پدر هم هیچ شکایتی نداشت. همیشه همین را می خواست و در دلش از این همه تفاهم خوشحال بود !
 پدر برایم گفته اولین حرفی که من زدم فا بود ! تو را می دانم که با همه ملاحت دخترانه ات میگفتی مامان فاطمه قشنگم ؤ اين را هم باز از پدر شنيدم ! لبانت را غنچه می کرده ای و بوس می خواستی ! توی دل پدر هم خوب جا می کردی خودت را ! استاد بودی ! توی خونت بود ! ذاتت به مادر رفته بود ! لوندی می کردی ! توی دل برو بودی ! کوچک و سفید بودی و شيطان !
افکارم به هم گره خورد. یادم رفت می خواستم بگویم اولین حرف تو هلی بود. بعد بابا و مادر را آنقدر نگفتی و ماما ماما کردی که شد مامان فاطمه قشنگمو من ماندم یک پله قبلِ تو... که قاپ دل مادر را بدزدم...

می دانی هلی...! این تنها عکسی است که از مای آن موقع مانده ... ما چهار نفر... من که روی پای مادر نشسته ام و تو که با موهای دورِ شانه ات ریخته ، دستت را حلقه کرده ای دور گردن پدر ! این تنها عکسی است که من توی صندوق عکسهای پدر پیدا کردم ... خودش از ماگرفت ! یادت هست ؟ دوربین را گذاشت روی سه پایه و دوید سمت ما که سه نفری نشسته بودیم دور میز هفت سین ... نشست کنارمان و زل زد به من و تو که نشسته بودیم روی پای مادر !

- پس من چی؟ گفته و نگفته تو پریدی پشتش و دستت را انداختی گردنش ! من حتی فرصت نکردم پلک بزنم و باز بازی را باختم
نوروز
۱۴۰۳ بود ! درست سی سال پیش ! تو داشت هشت سالت تمام می شد و من رفته بودم توی شش ! چشمانت می خندد توی عکس ! مثل چشمهای موقع خنده پدر ! و همین بود که مادر را سخت دلباخته ات کرده بود ! با لب کشیده پهن که وقتی باز می شد به خنده همه صورتت را می پوشاند ! مثل خنده ی ِ مادر!

مهربانی مادر را داشتی و شيطنتِ پدر را !

 

پی نوشت:

هر چه کردم نتوانستم ادامه اش بدهم ! حتما خود ایلیا باز هم برای هلیا می نوسد !

پی نوشت .۱

چه احساس خوبی دارم از نوشتن اینجا !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:40  توسط فا  |