بعله ...
این قصه سر دراز دارد
قدمتش برمی گردد به آن اوایل که من و تو خیلی کوچک بودیم. تو یکی دو سالی از من بزرگتر و من بعد از تو ، عشق ته تغاریه پدر و مادر ... که هر چه خاکشان هست ، باقیِ عمر تو!
...
مادر اولین اسمی که انتخاب کرد نام تو بود، هلیا ! با آنکه پسر بیشتر دوست داشت ! نام هر دويمان را مادر انتخاب کرد و پدر هم هیچ شکایتی نداشت. همیشه همین را می خواست و در دلش از این همه تفاهم خوشحال بود !
پدر برایم گفته اولین حرفی که من زدم فا بود ! تو را می دانم که با همه ملاحت دخترانه ات میگفتی مامان فاطمه قشنگم ؤ اين را هم باز از پدر شنيدم ! لبانت را غنچه می کرده ای و بوس می خواستی ! توی دل پدر هم خوب جا می کردی خودت را ! استاد بودی ! توی خونت بود ! ذاتت به مادر رفته بود ! لوندی می کردی ! توی دل برو بودی ! کوچک و سفید بودی و شيطان !
افکارم به هم گره خورد. یادم رفت می خواستم بگویم اولین حرف تو هلی بود. بعد بابا و مادر را آنقدر نگفتی و ماما ماما کردی که شد مامان فاطمه قشنگمو من ماندم یک پله قبلِ تو... که قاپ دل مادر را بدزدم...
می دانی هلی...! این تنها عکسی است که از مای آن موقع مانده ... ما چهار نفر... من که روی پای مادر نشسته ام و تو که با موهای دورِ شانه ات ریخته ، دستت را حلقه کرده ای دور گردن پدر ! این تنها عکسی است که من توی صندوق عکسهای پدر پیدا کردم ... خودش از ماگرفت ! یادت هست ؟ دوربین را گذاشت روی سه پایه و دوید سمت ما که سه نفری نشسته بودیم دور میز هفت سین ... نشست کنارمان و زل زد به من و تو که نشسته بودیم روی پای مادر !
- پس من چی؟ گفته و نگفته تو پریدی پشتش و دستت را انداختی گردنش ! من حتی فرصت نکردم پلک بزنم و باز بازی را باختم
نوروز ۱۴۰۳ بود ! درست سی سال پیش ! تو داشت هشت سالت تمام می شد و من رفته بودم توی شش ! چشمانت می خندد توی عکس ! مثل چشمهای موقع خنده پدر ! و همین بود که مادر را سخت دلباخته ات کرده بود ! با لب کشیده پهن که وقتی باز می شد به خنده همه صورتت را می پوشاند ! مثل خنده ی ِ مادر!
مهربانی مادر را داشتی و شيطنتِ پدر را !
پی نوشت:
هر چه کردم نتوانستم ادامه اش بدهم ! حتما خود ایلیا باز هم برای هلیا می نوسد !
پی نوشت .۱
چه احساس خوبی دارم از نوشتن اینجا !