یه سری احساسات جسمی
یه سری احساسات روحی
و یه سری احساسات فیریوتربچه ای
من الان از همه اینا واستون یه مثلا می گم که کاملا درک بشه!
احساس جسمی من الان به این شرح ِ:
دستام یخ کرده و دلم انگار هیشکی توش نیست! صورتم داغه! و مثل اون شبی که تو اومدی پیشم تب دارم! احساس می کنم که معده ام درد می کنه و هی هی می پیچه! البته فک کنم هیشکی توش نیست چون هر کی توش بود چن دقه پیش اومدن بیرون!
احساس روحی من الان به این شرح ِ :
اون کوهی که بهش تکیه داده بودم ریخت! قلوه سنگهاش هم افتاد به همه طرف! هر کسی هم یه خورده اش رو برداشت! من فقط نگاه کردم!
احساس فیزیوتربچه ایه من به این جوریه:
می خوام این دیوارا رو تنگ کنم! تنگ و تنگ! اونقدری که توش خفه شم و خودم خودمو زنده زنده مرده کنم! راس می گند تاریخ تکرار می شه! همش و همه چیز از اول تکرار شد این دفعه خیلی بالاتر نشسته بودم و حالا که خوردم زمین بیشتر دردم اومد!
یکی از احساسهای جسمیم جا موند: کتف چپم بد جوری درد می کنه! تیر می کشه! مثل چند سال پیش که بابا سکته کرد.... فک کنم مال قلبه! اونجایی که اون کوهه توش بود...
پاورقی:
تو این دنیا یه گوشه رو بدین مال خود خودیم!